• امروز : سه شنبه, ۵ خرداد , ۱۴۰۵
  • برابر با : Tuesday - 26 May - 2026
کل اخبار 33اخبار امروز: 0
1

از دل آتش تا اتاق عمل؛ روایت یک پزشک از جنگ بوموسی

  • کد خبر : 7983
  • ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۹:۴۳
از دل آتش تا اتاق عمل؛ روایت یک پزشک از جنگ بوموسی
همزمان با آغاز عملیات دشمن در دومین روز از جنگ تحمیلی سوم، جزیره استراتژیک بوموسی شاهد حملات گسترده‌ای بود، در این میان، نیاز به خدمات درمانی فوری، مسوولان را بر آن داشت تا با اعزام کادر درمانی، گامی حیاتی در جهت رسیدگی به مجروحان بردارند،

در شب آغاز جنگ، بیمارستان شهید محمدی بندرعباس حال‌وهوایی متفاوت داشت، دکتر طیبه زارعی متخصص بیهوشی، در بخش آی‌سی‌یو کشیک بود که خبر رسید وضعیت جزیره بوموسی بحرانی شده است.

نیروهای مستقر در جزیره بیشترشان روز اول از بوموسی خارج شده بودند و بیمارستان آن‌جا خالی از کادر درمان بود، در همان ساعات ابتدایی، مسئولان دانشگاه علوم پزشکی اعلام کردند: «به یک متخصص بیهوشی نیاز فوری داریم.» دکتر با صلابت پاسخ داد: «می‌روم.»

ساعت دو بامداد دهم اسفند، یعنی دومین روز جنگ، به‌همراه راننده از بندرعباس راهی بندرلنگه شدیم؛ ساعت ۴.۵ بامداد به مقصد رسیدیم، نزدیک‌ترین مسیر به بوموسی از همین نقطه بود و قرار شد ساعت ۶ صبح به‌وسیله شناور مسافربری به سمت جزیره حرکت کنیم، داروهای ضروری بیهوشی را از بیمارستان برداشته بودم، چون می‌دانستم اتاق عمل بوموسی سال‌هاست غیرفعال است.

در اسکله بندرلنگه، چند نفر از همکاران دیگرمان نیز به گروه ملحق شدند؛ ۶ نفر بودیم بهیار، تکنسین اتاق عمل و پرستار، ساعت هفت صبح، شناور دوطبقه پر شد و به آرامی راهی بوموسی شدیم، حدود ساعت ۱۱ به جزیره رسیدیم، جزیره کوچک است؛ فرودگاه، اسکله و بیمارستان تنها چند دقیقه با هم فاصله دارند، اما آن روز، نخستین تصویر از جزیره، صحنه‌ای ویران بود.

فرودگاه در نزدیکی بیمارستان بمباران شده بود، ساختمان شیلات در شعله‌های آتش می‌سوخت و دود سیاه آسمان را پوشانده بود، از روز اول جنگ، دشمن به جزیره حمله کرده بود.

خانواده‌های نیروهای مستقر، همان روز اول خارج شده بودند و تنها نیروهای نظامی باقی مانده بودند، وقتی به بیمارستان رسیدیم، تنها چهار یا پنج نفر از کارکنان مانده بودند، پانسیون پزشکان خالی بود و برای استقرارمان آنجا را اختصاص دادند، بدون معطلی، به سمت اورژانس و اتاق عمل رفتم تا وضعیت دارو و تجهیزات را بررسی کنم گفتند: اتاق عمل یک سال است که تعطیل است.

نخستین شهدا و مجروحان

هنوز مشغول بررسی بودم که خبر رسید همان شناوری که ما را به بوموسی رسانده بود، در مسیر برگشت به بندرلنگه هدف حمله دشمن قرار گرفته است، نیم ساعت بعد، نخستین مجروحان و شهدا را آوردند، اورژانس بیمارستان، پر از مجروح شد، یکی از آنها از همه بدحال‌تر بود؛ ترکش به پشتش خورده و خونریزی شدیدی داشت.

 

با دکتر جراح بیمارستان که پیش‌تر در بندرعباس همکارمان بود تصمیم گرفتیم مجروح را به اتاق عمل ببریم، با وجود نبود دستیار بیهوشی، بهیار داوطلب شد کمک کند، استرسی عمیق در فضا موج می‌زد؛ اتاق عمل خاموش، دستگاه بیهوشی خاک‌خورده، داروهای محدود … اما عمل انجام شد و بیهوشی موفق بود، تمام داروهایی که از بندرعباس آورده بودم برای همین مجروح مصرف شد، پس از کنترل خونریزی و پایدار کردن وضعیتش، مجروح را ساعت پنج عصر با قایق صیادی به بندرلنگه اعزام کردیم تا به آی‌سی‌یو منتقل شود.

هم‌زمان مجروحان دیگر نیز با قایق‌های صیادی به بندرلنگه فرستاده شدند، اما جزیره همچنان زیر آتش بود، کمی بعد، موشک‌باران و بمباران شدید آغاز شد، برق، آب و تلفن قطع شدند، حتی آشپزخانه نیروهای مسلح که قرار بود غذا و مواد غذایی برای تیم درمانی تأمین کند، هدف قرار گرفت.

منبع سوخت نزدیک بیمارستان شعله‌ور شد و تا چند روز می‌سوخت، پانسیون‌های پزشکان در مجاورت همان مخزن بود، برای همین دیگر اجازه رفت‌وآمد نداشتیم؛ خطر انفجار هر لحظه ممکن بود.

تیم درمان بخشی از مقاومت جزیره

صداهای انفجار و برخورد موشک، جزیره را به لرزه درمی‌آورد، در آن شرایط، چند روز را در حیاط بیمارستان زیر درختان و میان بوته‌ها گذراندیم، بدون تلفن، بدون برق، بدون پناهگاه و فقط یک پتوی نازک دور گوش‌هایم پیچیده بودم تا صدای غرش موشک‌ها کمتر شود، دقایق طولانی را در حالت درازکش، بی‌حرکت، میان خاک و گیاهان سپری می‌کردیم.

در آن روزهای سخت، درمان ادامه داشت و امید زنده بود، جزیره بوموسی، هرچند کوچک، شاهد بزرگ‌ترین جلوه‌های ایثار و شجاعت کادر درمانی بود؛ کسانی که در میان آتش و انفجار، تنها مأموریتشان را در ذهن داشتند: نجات جان انسان‌ها.

۶ شبانه‌روز جهنمی گذشت؛ جزیره بوموسی در سکوتی مرگبار فرو رفته بود و ارتباطات قطع شده بود، تیم درمانی، که حالا دیگر بخشی از مقاومت جزیره شده بود، در حیاط بیمارستان، زیر نور کم‌جان بوته‌ها، خود را با حداقل امکانات تطبیق داده بود، جیره غذایی به شدت محدود بود و نیروهای نظامی، با سخاوت و از سهم خود، اندکی آب معدنی و نان برایشان می‌آوردند، در ماه رمضان، روزه گرفتن برایشان ممکن نبود؛ اما شاهد بودند که برخی نیروهای بومی، با وجود تمام سختی‌ها، روزه خود را حفظ کرده بودند.

 

شرایط به قدری وخیم بود که حتی پزشکان نیز برای حفظ آرامش و کنترل ضربان قلبِ ناشی از استرس شدید، دارو مصرف می‌کردند، اما اثر دارو نیز در آن وضعیتِ پرتنش و زیر بمباران، چندان دوام نمی‌آورد، هر بمب و موشکی که به این جزیره کوچک اصابت می‌کرد، لرزه بر اندام همه می‌انداخت و وحشت را در دل‌ها می‌انداخت.

انتخاب میان مرگ و مرگ؛ ماندن در بوموسی

پیشنهاد بازگشت در روز دوم یا سوم، به سرعت رنگ باخت، نیروهای نظامی خبر دادند که اسکله بارها هدف قرار گرفته و جزیره در وضعیت محاصره قرار دارد، نه راهی برای دریافت کمک و مواد غذایی بود و نه امکانی برای خروج، «خودتان را برای هر چیزی آماده کنید» این پیامی بود که به آن‌ها رسید.

یکی از نیروهای نظامی با چهره‌ای مصمم به سراغ دکتر آمد: « ۶ روز است اینجا هستید و زیر بوته‌ها پناه گرفته‌اید، خدا به شما رحم کرده که تاکنون مار و عقربی به شما آسیب نزده است، ما نمی‌توانیم شما را برگردانیم اگر اینجا بمانید، شاید ۱۰ درصد شانس زنده ماندن داشته باشید، اما اگر سوار قایق شوید، ۱۰۰ درصد قایق‌ها را هدف قرار خواهند داد، بمانید، شاید دشمن قصد تصرف جزیره را داشته باشد، در آن صورت به شما اسلحه می‌دهیم.»

دکتر، که تا آن روز جز در فیلم‌ها، اسلحه جنگی ندیده بود، با ناباوری پاسخ داد: «من تا به حال اسلحه نداشته‌ام، چگونه می‌توانم بجنگم؟» استرس و دلهره، تمام وجودش را فراگرفته بود.

پناهگاه زیر بوته‌ها؛ چشم‌انتظار دشمن

پناه گرفتن زیر بوته‌ها، تصمیمی ناگزیر بود، پانسیون پزشکان، به دلیل مجاورت با مخزن سوخت در حال اشتعال، خطر انفجار را به همراه داشت، اما حتی در دل طبیعت نیز امنیت کامل وجود نداشت؛ پهپادهای دشمن قادر به شناسایی افراد بودند و توصیه شد که بیش از ۲ نفر زیر یک بوته جمع نشوند، در جزیره‌ای که هر جنبنده‌ای هدف قرار می‌گرفت، حتی تردد خودروهای نظامی نیز به حداقل رسیده بود، تیم پزشکی متوجه شد که احتمال حمله زمینی دشمن نیز وجود دارد و باید آماده دفاع از خود باشند.

با وخیم‌تر شدن شرایط، خانم‌های تیم درمانی به ساختمانی نیمه‌کاره و بدون در و پنجره در انتهای بیمارستان منتقل شدند، روزها در این ساختمان، بدون آب و برق و در سکوت خبری مطلق سپری می شد، تنها روشنایی، نور گهگاه موتور برق سردخانه بیمارستان بود که برای نگهداری اجساد شهدا روشن می‌شد، در تاریکی، با همان اندک داروها، به مداوای مجروحان نیروهای مسلح می‌پرداختند.

تماسی از دل آتش؛ فریاد زنده‌ماندن

پنج روز بی‌خبری برای خانواده‌ها، کابوسی هولناک بود، در این شرایط، خبری امیدبخش رسید: کشف یک تلفن ماهواره‌ای در مرکز نظامی جزیره، با احتیاط فراوان، تیم پزشکی زن به سمت آن مرکز حرکت کرد، مکالمه باید کوتاه و در حد ۳۰ ثانیه می‌بود تا از شناسایی و هدف قرار گرفتن محل جلوگیری شود.

 

دکتر توانست با برادرش تماس بگیرد و تنها بگوید که زنده است، پس از بازگشت به بیمارستان، خبر رسید که همان مرکز تلفن هدف قرار گرفته بود، اما خوشبختانه آسیبی به نیروهای نظامی نرسیده بود.

نگرانی از وضعیت خانواده‌ها، خود داستانی دیگر بود، مادر دکتر، ۲ هفته پیش از شروع جنگ، جراحی سختی را پشت سر گذاشته بود و او در حالی راهی منطقه جنگی شده بود که حتی به مادرش نگفته بود، سه نفر از عموزادگانش نیز در حمله به مدرسه میناب، به شهادت رسیده بودند، این دل‌نگرانی‌ها، در کنار ترس از جان خود و همکاران، بار سنگینی بر دوششان بود، در آن جزیره کوچک، که هر لحظه در معرض انهدام بود، تنها امید، مقاومت بود و ایمان به پیروزی.

فرار از جهنم؛ شب موشک و دریا، در قایق مرگ

لحظه شمارش معکوس برای بازگشت آغاز شده بود، ششمین شب در جزیره بوموسی، در حالی سپری می‌شد که اعلام وضعیت قرمز، حکم به ماندن اجباری در اتاقی داده بود که حالا پناهگاهشان شده بود، «هیچ راه برگشتی نیست» این زمزمه‌ای بود که میانشان می‌پیچید، اشهدشان را خوانده بودند زیرا پیام فرماندهان روشن بود: «خودتان را برای همه چیز آماده کنید؛ مرگ یا اسارت»، تنها روزنه امید، تماس ۳۰ ثانیه‌ای با خانواده‌ها بود که ساعتی پیش، خیالشان را اندکی آرام کرده بود، هر کدام در سکوت، دست به دعا برداشته بودند، اما امید به بازگشت، رنگ باخته بود.

ساعت از نیمه شب گذشته بود که دستور ناگهانی صادر شد: «وسایل‌تان را جمع کنید و لباس تیره بپوشید»، قایق صیادی، ناجی احتمالی، در تاریکی انتظار می‌کشید، اما سایه پهپادها، بر فراز آسمان، کابوس را زنده کرده بود.

دستور اکید بود: «جدا جدا سوار شوید. سرعت قایق بالاست تا شناسایی نشوید»، گوشی‌ها در نایلون پیچیده شدند؛ برخی، خلاقانه، کیسه‌های زباله مشکی را به تن کردند تا هم استتار کنند و هم از خیس شدن در امان بمانند، هر کس، هر آنچه داشت، برای بقا به کار می‌گرفت.

آرام، یکی یکی، زیر سایه درختان به سوی اسکله لغزیدند، ناگهان، صدای مهیب انفجار؛ پهپاد، اسکله را هدف قرار داده بود! همه درازکش شدند. «برگشتتان لغو می‌شود»، فریادها در هم پیچید، نیم ساعتی در وحشت گذشت، سپس، فرمان دوباره : «با احتیاط، جداگانه و با فاصله سوار شوید» ۱۲ نفر در قایق کوچک صیادی، فشره شدند، ناخدای قایق، با صدایی که در غرش موج‌ها گم می‌شد، فریاد زد: محکم بگیرید! اگر کسی بیفتد، کل قایق هدف قرار می‌گیرد.

با اولین ضربه موج، قایق به هوا خیز برداشت و دوباره به دریای مواج سقوط کرد، صدای شکستن استخوان، در گوش دکتر پیچید؛ دنده چپش به برآمدگی قایق برخورد کرده بود، درد، امانش را بریده بود، از همکارش، کوله‌پشتی‌اش را برای محافظت از دنده شکسته‌اش گرفت، شدت درد به حدی بود که در قایق بیهوش شد، همکارانش، دست و پاهای او را گرفته بودند تا در موج‌های خروشان دریا، به درون آب نیفتد.

 

ساعت چهار صبح با پایان یافتن کابوس دریا، قایق به ساحل بندرلنگه رسید، دکتر، در حالی که لباس‌هایش غرق در آب بود و سرُم در دستش، به هوش آمد، در بیمارستان بندرلنگه، جایی که پزشکان اصرار به بستری شدن داشتند، او تنها یک خواسته داشت: رسیدن به خانواده، راهی بندرعباس شد، اما درد دنده و عوارض ناشی از آن، ماه‌ها مهمان بدنش بود.

آزمایش‌هایش، از پلاکت یک میلیونی گرفته تا فاکتورهای التهابی مختل شده، شاهدی بر سمی بودن هوای جزیره و فشاری بود که تحمل کرده بودند، ۶ شبانه‌روز بی‌خوابی، حالا با ۲ روز استراحتِ مطلق در خانه، تازه آغاز شده بود.

پایان مقاومت در جزیره؛ خداحافظی با بوموسی

رئیس بیمارستان بوموسی، رزیدنت جراحی بود که پس از جنگ، سکان هدایت بیمارستان را بر عهده گرفته بود، او نیز همراه با تیم پزشکی، جزیره را ترک کرد، تنها ۲ نفر از بومیان مطلع، در جزیره ماندند تا پیکرهای شهدا را که در سردخانه نگهداری می‌شد، تحویل دهند، قرار بود نیروی نظامی جایگزین، به زودی مستقر شود.

همسایگی با مرگ؛ نخلستان‌های امارات و موشک‌های بی‌وقفه

بخشی از جزیره، محل سکونت اماراتی‌ها بود؛ خانه‌هایی که با پول، غذا و امکانات ویژه، برای ادعای مالکیت امارات بر جزیره، پر رونق نگه داشته می‌شدند، در حالی که برق جزیره قطع بود و زندگی در آن به سختی می‌گذشت، چراغ خانه‌های اماراتی روشن بود، موشک‌ها و پهپادها، از سمت امارات به سمت بوموسی شلیک می‌شدند، اما حتی یک گلوله نیز به منازل مسکونی اماراتی‌ها اصابت نمی‌کرد؛ گویی منطقه‌ای امن برایشان در نظر گرفته شده بود، در مقابل، منازل عادی ایرانیان نیز هدف قرار می‌گرفتند و چیزی از آن‌ها باقی نمانده بود، جزیره کوچک بوموسی، شاهد همجواری دردناک مقاومت ایرانیان و بی‌تفاوتی همسایه بود.

وقتی برگشتم بندرعباس، برخی همکاران می گفتند چقدر پول گرفتی که به جزیره بوموسی رفتی؟ این حرف واقعا باعث رنجش و آزار من شد چون تصور می کردند من پول زیادی گرفته ام، قضاوت های نادرست برخی افراد باعث ناراحتی ام شد، آن شب که قرار شد به جزیره بروم هیچ بحثی از پول نبود و برای پول نرفتم، اگر هزاران میلیارد هم می خواستند بدهند در مقابل جان و سلامت و حتی ناراحتی و بی خبری خانواده، هیچ ارزشی ندارد.

هرچند جزیره بوموسی، شاهد تلخ بمباران‌ها و محاصره بود، اما رشادت کارکنان درمان، در دل این تاریخ پرالتهاب، نوری از امید و استقامت را بر جای گذاشت، آن‌ها آموختند که در سخت‌ترین شرایط، حتی در آستانه مرگ، می‌توان دلیرانه ایستاد و برای نجات جان همنوع، از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.

این خاطرات، فقط روایت چند روز سخت نیست؛ بلکه درس جاودانه‌ای از فداکاری، از توانایی انسان در مواجهه با هولناک‌ترین چالش‌هاست، باشد که این حکایت ایثار، چراغ راه نسل‌های آینده باشد و یادآوری کند که در دل تاریکی، همیشه نوری از انسانیت و شجاعت سوسو می‌زند یادآور حماسه هایی که در سکوت سردخانه‌ها، در فریاد شکسته شدن استخوان‌ها و در نفس‌های وامانده در قایق مرگ، نور امید را روشن نگاه داشتند و نامشان را برای همیشه در حماسه مقاومت این مرز و بوم جاودانه نگاه داشتند.

لینک کوتاه : https://morvaridnews.ir/?p=7983

برچسب ها

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.